سردمه!یادمه اون روزا وقتی این کلمه رو به زبون می آوردم یه لبخند قشنگ رو لبات نقش می بست و با دستای مهربونت منو در آغوش می گرفتی تا سرما رو احساس نکنم! آخه خودت خوب می دونستی وقتی با توام سرما رو حس نمی کنم..... چه لحظه های قشنگی بود!از اون لحظه ها روزها گذشته و من در حسرت دیدن اون چشمای قشنگتم...!راستی هیچ وقت بهم نگفتی چی شد که اینجوری ازم دل کندی؟آخه عادت دارم مثل همیشه واسه کارات دلیل داشته باشی.یادته می گفتی دلم نمی خواد هیچ وقت اشکتو ببینم؟!حالا کجایی که ببینی جز گریه کاری ندارم....!؟آره اینبار خود تو دلیل گریه هامی.تویی که همیشه مرهم دردام بودی شدی دلیل بزرگترین دردم... اون روز از کنار خونتون گذشتم یه نگاه به پنجره ی اتاقت کردم اما اینبار ندیدم مثل همیشه از اون بالا واسم دست تکون بدی و چند لحظه بعد بیای پیشم....دلم بد جوری هواتو کرده بود.وقتی اونو کنارت دیدم تموم دنیا رو سرم خراب شد.... قصه ی عشقمونو واسه هر کی بازگو می کنم میگه فرا موشش کن....اما مگه می شه؟چرا ؟مگه تو چی کار کردی؟تنها گناهت اینه که دوسم نداری....فراموشت کنم فقط به خاطر این که دوسم نداری؟احمقانه است...نه عزیزم ! تا ابد منتظرت می مونم....

+
نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:44 توسط هستی
|